باغچه دری

آدم در ویرانه چرا افګار شود؟

خدیجه سادات

قريه كه در آن صلح و آرامش جا گرفته بود، آسمان پر از ستاره ، باغهاى سبز درياهاى خروشان جوى هاى پُر از آبِ پاك وصفا در آن جارى بود همه مردم به كار و زندگى آرام خود مشغول بود.

دراين قريه خانواده نيز زندگى ميكرد كه دو دختر و يك پسر داشتند پسرك اين خانواده على نام داشت على پسرك با هوش و خيلى ذكى بود، هر روز صبح وقت از خواب برميخاست به مسجد رفته و نماز خودت را ادا ميكرد وبعدأ قرآنكريم و دورس دينى راياد ميگرفت . على در مكتب نيز اول نمره ِ صنف خود بود همه على را دوست داشتند همصنفان و استادان وى او را زياد دوست داشتند على بعداز رخصت شدن از مكتب همراى پدر جانش در كار هاى مزرعه كمك ميكرد.

در قريه كه آنها زندگى ميكردند بسیار خانه های قدیمی و ویرانه ها وجود داشت.پدر مادر علی همیشه به او نصیحت کرده بودند که به ویرانه ها نرود بخاطریکه امکان دارد گم شود یا هم در ویرانه ها افگار شود.

اما علی که از گم شدن میفهمید اما از افگار شده چیزی نمیفهمید. او همیشه با خود میگفت مگر آدم در ویرانه چرا افگار شوه؟

یک روز که علي که در مزرعه با پدرش کار میکرد، میو میو یک پشکک را شنید. صدای میو میو بسیار دوامدار شد. علی رفت تا بیبیند چی خبر است.

وقتی دید پای پشکک در زیر یک دروازه افتاده گیر مانده. علی رفت تا پشکک را از گیر دروازه نجات دهد. اما پدرش صدا زد. علی آنجا چی میکنی؟

علی قضیه را برایش تعریف کرد.

پدرش گفت: اما انجا که سنگ های به رنگ سرخ دیده نمیشوند؟

علی گفت : سنگ های به رنگ سرخ؟

پدرش جواب داد: بلی، جای که خطر ماین باشد در انجا سنگ ها را به رنگ سره نشانی میکنند. وقتی من و مادرت ترا همیشه نصیحت میکنیم که به ویرانه ها نرو بخاطریکه امکان دارد افگار شوی اشاره ما به خطر ماین بود.

امممممممممممم، علی خیلی خوش بود، چون هم پشکک را نجات داد و هم جواب سوال خود را یافته بود.

Share

نوري لیکني