باغچه دری

مهربانی


نویسنده: رڼا

نام من رنا است و متعلم صنف هشتم می باشم، چند ماه قبل چهاردهمین سالگرد تولد خود را جشن گرفتم، برای من تا حال زندگی فقط مانند خواب بوده و هر آنچیزیکه من خواسته ام برایم از سوی والدینم مهیا شده است حتا زیادتر از توقع ام، در قدم اول از مهربانی مادر عزیزم متشکر ام که فراتر از مسوولیت مادری مرا تا این مرحله زندگی رساند، او برایم درس آموخت و هم راز زندگیم شد. او برایم خواندن و نوشتن را آموخت که از برکت او می توانم بخوانم و بنویسم، در قدم دوم از مردی سپاسگذارم که در زندگیم هیچ جای خالی نگذاشت، مرا جان پدر صدا زد و با جسم دردمند خود تلاش نمود، کار کرد، زحمت کشید تا همه نیازمندی های زندگیم را مرفوع سازد.
خراب ترین روز زندگیم روزی بود که من صنف ششم را تمام کردم و به صنف هفتم رفتم یعنی اینکه دیگر نمی توانم در شرایط فعلی درس مکتب را بخوانم زیاد گریه کردم و جگرخون بودم با وجود آنکه مادرم در کنارم بود پدرم مرا در آغوش گرفت و گفت تا پدرات زنده است تو بیسواد نمی مانی، با سعی و تلاش والدینم امروز صنف هشتم هستم. در زندگی خود اگر هر جایزه را نصیب شوم در حقیقت حق دار آن والدین ام می باشند. چون تازه متوجه شده ام که زندگی راه دور و دراز و با مشکلات فراوان است و اموختم که باید قوی مانند پدر و مادرم برای رسیدن به هدفم مجادله کنم و امیدوارم آرزوی پدرجانم را پوره کرده در آینده یک داکتر لایق باشم.

Share