باغچه دری

نتیجه: سعی و تلاش

نویسنده: مینا زمانی

فرهاد و پسر کاکایش فرید در یکی از مکتب‌های شهر درس می‌خواندند. آن‌ها باهم دوستان صمیمی بودند. امتحان چهارونیم‌ماهه نزدیک بود. فرهاد و فرید تصمیم گرفتند که بهترین نمرات را در بین شاگردان مکتب بگیرند، آن‌ها با وجودی‌که دوست‌های صمیمی بودند، اما به صورت مخفیانه باهم رقابت داشتند و هر کدام بیشتر تلاش می‌کردند تا اول نمره صنف شوند.

فرهاد نسبت به فرید و دیگر همصنفی‌هایش بیشترین تلاش را می‌کرد. او همیشه حیران بود که چرا با آن همه تلاش، بازهم در امتحانات بهترین نمره را نمی‌گیرد، ولی‌فرید همیشه نمرات بلند‌تر می‌گیرد و اول نمره می‌شود. فرهاد بعد از جستجوی زیاد متوجه شد که فرید به جای حفظ کردن، مطالب را به زبان خودش توضیح می‌دهد.

او از روشی استفاده می‌کند که یک موضوع را برای خودش یا دوستان دیگرش توضیح می‌دهد.

او خلاصه‌نویسی می‌کند و مفاهیم درس را در ذهنش تصویر سازی می‌کند، همچنان هر شب درس‌هایش را تکرار می‌نماید.

او به صورت روزانه و هفته‌وار درس‌هایش را مرور می‌کند. چند روز بعد از سپری شدن امتحان، نتایج شاگردان اعلان شد. همه خوشحال بودند، ولی فرهاد آن‌قدر راضی به نظر نمی‌رسید.

روز بعد از گرفتن پارچه، فرهاد از مادرش پرسید: «مادرجان! به نظر شما من چرا در امتحانات نمرات کم می‌گیرم؟ آیا من کُند‌ذهن هستم‌؟ چرا با آن که همیشه به درس‌های معلم به دقت گوش می‌کنم، اما در پایان نتیجۀ خوب نمی‌گیرم؟»

مادر که شاهد تلاش‌های پسراش بود، نمی‌دانست چه بگوید، خاموش ماند و هیچ چیزی نگفت.

چند ماهِ دیگر سپری گردید، فرهاد از روش‌های‌ که فرید برای درس خواندن استفاده می‌کرد، استفاده نمود، تا این‌‌که امتحان سالانه نزدیک شد. این بار فرهاد تصمیم گرفت که باید در امتحان سالانه اول نمره شود.

او بسیار تلاش کرد، شب و روز درس خواند. دیگر مطمین بود که حتماً اول نمره می‌شود. وقتی امتحانات به پایان رسید، فرهاد بسیار خوشحال بود. روزهای هفته را لحظه شماری می‌کرد که چه وقت روز پارچه گرفتن برسد. بالاخره آن روز هم فرا رسید. فرهاد یکجا با فرید به مکتب رفتند. آن‌ها منتطر آمدن معلم و دوستان شان بودند. معلم وقتی پارچه‌ها را توزیع کرد، فرید اول نمره شده بود ولی فرهاد جایی بهتر از درجه سوم را نگرفته بود.

بسیار ناراحت شد و به خانه برگشت، اما هنوز ذهن اش پر از وسوسه و سوالاتی حل‌ناشده در بارهٔ چگونگی اول نمره شدن فرید بود. دوباره همان سؤال را از مادرش پرسان کرد. مادرش می‌خواست به او جواب بگوید که خود را با دیگران مقایسه نکند. استعداد افراد فرق دارد. شاید فرید که اول نمره شده، از او و همصنفی‌هایش باهوش‌تر است، اما دلش نخواست که این حرف‌ها را به او بگوید.

مادر برای پیدا کردن جواب قانع کننده برای پسرش، کتاب‌های زیادی را دید و مطالعه کرد، اما جواب رضایت‌بخشی پیدا نکرد. در یکی از روزها در قفسه‌ای کتابخانه، مجله‌ای توجه او را جلب کرد و با خود گفت: شاید جواب سوال پسرم را در آن پیدا کنم. مجله را گرفت، ابتدا چند ورق زد، ناگهان عنوانی توجه او را جلب کرد: «نابغه‌های که کُند ذهن  شمرده می شدند!»، وقتی موضوع را خواند، خوشش آمد، پیش کتابدار رفت و گفت :« ببخشید؛ آیا امکان دارد این مجله را برای یک روز خانه ببرم؟» کتابدار گفت: «بلی، کارت شناسایی خود را بگذارید بعداً مجله را ببرید.» مادر از دستکول‌اش کارت خود را کشید و به کتابدار داد، بعد مجله  را گرفت و به طرف خانه رفت. وقتی فرهاد بعد ازظهر از مکتب آمد و نان چاشت‌اش را خورد؛ مادر با مهربانی او را صدا کرد و گفت: «پسر عزیزم! بیا این‌جا که جواب سوالت را پیدا کردم». بعداً همان صفحهٔ مجله را  بازکرد و به دست او داد و گفت: ” این را بخوان!”

فرهاد این چنین خواند: توماس ادیسون؛ معلمان‌اش از آموزش او درمکتب عاجز مانده بودند، در تمام دورهٔ تحصیل کم‌ترین نمره را از درس فزیک می‌گرفت، ولی همین شخص بعد‌ها موفق شد تا بیش از هزاروصدوپنجاه اختراع به جامعه‌ی بشریت عرضه کند که بیشترین آن‌ها در زمینه علم فزیک بوده است.

البرت انیشتین نیز در کودکی دچار یک نوع بیماری بود که معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی‌داد و همین امر سبب شد تا  اورا عقب‌ماندهٔ ذهنی، غیراجتماعی و همیشه غرق در رویا‌های احمقانه توصیف می‌کردند. وی دوبار در امتحانات کانکور ناکام شد. همچنین «امیل زولا» در مکتب به حدی تنبل بود که در مضمون ادبیات معمولاً صفر می‌گرفت اما، در اثر پشتکار و تلاش خستگی‌ناپذیر توانست که بزرگترین نویسنده فرانسه گردد. به همین‌طور چندین نابغه دیگر.

مادر گفت: “دیدی پسرم! کسی که پشتکار دارد، می‌تواند ناتوانی‌هایش را جبران کند، مثلاً یک دهقان هرچه بیشتر زمین را قلبه کند و علف‌های هرزه آن را جمع نماید، محصول بیشتری بدست می‌آورد.

نابغه شدن سخت نیست اگر انسان ناامید نشود، تلاش بیشتری کند و هر روز در کارش مقدار کمی پیشرفت کند، در آخر نتیجۀ خوبی به دست خواهد آورد.”

فرهاد با خواندن مطالب آن مجله با انرژی مثبت و به کمک مادرش بیشتر از قبل به تلاش خود ادامه داد. وقتی او از صنف دوازده فارغ‌التحصیل شد. نتایج بهتری کسب کرد و نسبت به گذشته خوش‌بین‌تر شده بود. او بعد از سپری نمودن امتحان کانکور با نمرهٔ خوب وارد دانشکده ادبیات شد. چون فرهاد کتاب‌های شعر، داستان، معلوماتی و…   زیادی را مطالعه  می‌کرد،  همیشه درس‌های خود را می‌خواند و تعقیب می‌نمود تا این‌که بالاخره نتیجه زحمات خود را به دست آورد و منحیث یک نویسندهٔ موفق راه خود را نیز در جامعه بازکرد.

Share

نوري لیکني