باغچه دری

چشمانِ معصوم

نویسنده: مینا “زمانی”

میده‌میده باران می‌بارید، جاده‌های کابل زیباتر و با صفاتر از هر روزِ دیگر به نظر می‌رسیدند. به اطرافم نگاه کردم، سبزه‌ها هم‌آغوشِ درختان شده بودند، بوی گل‌های وحشی و سبزه‌ها، آهنگ سحر‌انگیز پرنده‌های‌ مهاجر طراوت و زیبایی زنده‌گی را به رخ عابرین پیاده‌رو می‌کشید و این اتفاقاتِ سبز و با صفا مژده‌ی آمدنِ فصلِ بهار را می‌داد.

بوی خوشِ بهار، مشام‌ها را پر از عطرِ نوروز ‌کرده بود.

دخترک حدودا نُه‌ساله‌‌ای در وسط سرک با جثه‌ی لاغر، چهره‌‌ای‌سوخته، مو‌های به‌هم ریخته و نامنظم و لباسِ چرکینی که به تن کرده بود، توجه مرا به خودش جلب کرد.

تکه‌ای در دستش بود و شیشه‌های موتر‌ها را بدون رضایتِ راننده‌ها پاک می‌کرد. چیزی که من را  بیشتر ناراحت کرد و قلبم را به درد آورد، نداشتن یک‌پا و عصایی در دستش بود.

او با چشمانی معصوم و نگاه‌هایی خسته‌ و با صدایی که شبیه ناله بود، از راننده‌ها در مقابل پاک کردن شیشه‌های‌ موتر طلب پول می‌کرد.

گاهی راننده‌ها بدون توجه به دخترک از کنارش با سرعتِ زیاد رد می‌شدند و آب‌هایی که از باریدن باران در فرو رفته‌گی‌ سرک جمع شده بودند را به سر و صورت او پاش می‌دادند. گاهی هم بعضِی از آن‌ها پول نا‌چیزی در کف‌ دستِ کوچکدخترک می‌‌گذاشتند و به راه خود ادامه می‌دادند.

دخترک از این همه دویدن و تقلا به دنبال موتر‌ها خسته شد و رفت در کنار دیواری نشست.

زنخش را به عصایش تکیه داد و به افق دوری خیره شد، شاید به آینده‌ی مبهم و روز‌های دشوار، سخت و طاقت فرسایی که در انتظارش بود فکر می‌کرد.

من که اشک چشمانم با قطرات باران یک‌جا شده و صورتم را خیس کرده بود، روبه آسمان کرده و گفتم: خدایا! ‌کاش معجزه‌ای می‌شد تا این هیولای فقر و بد‌بختی مانند زمستان از سر‌زمین سوخته‌ی ما رخت سفر می‌بست و به جایش شاخه‌های امید‌، عشق، محبت، برابری، برادری مانند بهار در نخل‌ستان سوخته‌ی سرزمینم جوانه می‌زد و آزرو‌ها و رویاهای باشنده‌گان این سرزمین مانند غنچه‌ها می‌شگفت و دیگر کودکان ما مجبور نمی‌شدند که برای سیر کردن شکم خود و خانواده‌های شان، گدایی‌کنند و شغل‌هایی مانند: اسپندی‌، پلاستیک‌فروشی، موترشویی و رنگ زدن بوت‌ها‌ را انجام دهند.

ای‌کاش! کودکانِ سر زمینم مانند کودکانِ کشور‌های دیگر صبح‌ها باخیال راحت از خواب بیدار می‌شدند و با لبان خندان و دل‌ شاد به مکتب می‌رفتند و آینده‌ای درخشان در انتظار‌ شان می‌بود!

Share

نوري لیکني