مینا زمانی
در یک جنگل بزرگ چند تا سنجاب وسط درختها زندگی میکردند، در بین آنها سنجاب کوچکی بود به نام خاکستری که خیلی بیپروا و سر به هوا بود. همیشه روی شاخهای درخت مینشست و به هر یک ازحیوانهای جنگل اشاره میکرد و باخنده میگفت: “ایره ببین چه دم درازی داره، آن یکی را نگاه کن چه بدرنگ و زشت اس، آن یکی دیگه مُردنی و لاغر است.”
خلاصه سر هر حیوان یک نام میگذاست و بعد قاه قاه میخندید.
یکی از روزها که سنجاب در جنگل در حال بازی بود، رو به شادیگک کرده و گفت: “قواریته ببین چقدر بدرنگ استی! از پیش مه دور شو، با مه بازی نکو.”
شادیگک گفت: “جورکدن چهرهی هیچکس دست خودش نیست، پس هیچگاه کسی را ریشخند نکن، فامیدی!”
سنجاب گفت: “برو برو! زیاد حرف نزن.”
هر چه مادرش او را نصیحت میکرد که مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست؛ اما فایدهای نداشت، تا اینکه یک روز در حال مسخره کردن فیل کوچک بود که شاخهی درخت زیر پایش شکست و خاکستری بر روی زمین افتاد.
مادرش او را پیش داکتر برد.
دکتر او را معاینه کرد و گفت: “دستت شکسته و تو باید شیرهی ناریال بخوری تا خوب شوی.”
وقتیکه حیوانات جنگل از این حادثه خبر شدند، هر کدام برایش شیرهی ناریال آوردند تا بخورد و زود صحتمند شود. خاکستری یک دفعه متوجه شد، در جمع حیواناتی که برای عیادتش آمده و با خود شیرهی ناریال آورده بودند، آنهایی که خاکستری هر روز آنان را مسخره میکرد از جمله شادی گک نیز حضور داشتند. خاکستری با دیدن آنها پیش خودش خیلی خجالت کشید و شرمنده شد و فهمید که قیافه و ظاهر اصلاً مهم نیست، بلکه این قلب مهربان است که اهمیت دارد. برای همین از آنها معذرتخواهی کرد و با خود وعده کرد که دیگر هیچوقت دیگران را مسخره نکند و به همه احترام بگذارد.




