ویراستار: فروزان امیری
رسام: محمد الله مسعود
فصل زمستان در راه بود. هوا روز به روز سرد شده میرفت. جغد همهی پرندهها را در کنار دریاچه جمع کرده و برای شان گفت: “دوستان عزیز! فکر میکنم که امسال زمستان سختی در پیش است و شما باید کم کم آمادهگی سفر به مناطق گرمسیر را بگیرید، چرا که هوای آنجا در زمستان گرم میباشد، مواد خوراکه نیز فراوان پیدا میشود و شما زمستان خوبی را سپری خواهید کرد. بعد از اینکه حرفهای جغد تمام شد، پرندهها به سوی لانههای شان رفتند. صبح زود همهی پرندهها برای رفتن به سمت مناطق گرمسیر در میدان جنگل دور هم جمع شده بودند؛ اما از جغد خبری نبود. آنها از نیامدن جغد متعجب شده و گفتند: “شاید اتفاقی برایش افتاده باشد!” طوطی گفت: “من میروم تا ببینم چی شده.” او بعد از چند دقیقه آمده و گفت: جغد دیشب خنک خورده و مریض شده. او نمیتواند با ما به سمت مناطق گرمسیر سفر کند. به باشه پیام فرستاد که رهبری گروه را به عهده بگیرد و قبل از اینکه برف زمین را بپوشاند، ما باید در مناطق گرمسیر باشیم. پرندهها با یک صدا گفتند: “ما بدون جغد به هیچ جا نمیرویم، همینجا میمانیم تا مریضی جغد خوب شود، آن وقت با هم میرویم. آنها پیش جغد رفتند. جغد در حالیکه به شدت سرفه میکرد و به مشکل حرف میزد، خطاب به پرندهها گفت: “به فکر من نباشید. هرچه زودتر پرواز کرده، بروید. من مقداری خوراکه برای خوردن ذخیره دارم. بروید، بروید که دیر شده. پرندهها ناچار به سمت مناطق گرمسیر پرواز کردند و رفتند. چوچه هدهد که نامش پوپک بوده و تازه پروازکردن را یاد گرفته بود و البته خیلی هم بازیگوش بود، به دنبال پروانهها رفته و با آنها بازی میکرد. آنقدر برایش خوش گذشته بود که مسالهی سفر را کاملا فراموش کرده بود. به همین خاطر از سفر به سمت مناطق گرم بازماند. او عصر قبل از غروب آفتاب بعد از اینکه از بازی کردن با پروانهها خسته شد، به طرف لانه آمد. هرچه صدا کرد، از پدر و مادرش خبری نشد. او تنها و بیکس در هوای سرد از سفر جامانده بود. هنوز برگهای درختها کاملا به زمین نریخته بودند، وی به طرف خانهی سنجاب رفت تا از او کمک بگیرد، به او گفت: “سنجاب جان! من از گروه باز ماندم، پدر، مادر و دوستانم به مناطق گرمسیر رفتند، آیا میتوانی از من هم مراقبت کنی تا والدینم برگردند؟
سنجاب گفت: “آذوقهی زمستانم کم است، فقط برای چوچههایم کفایت میکند، نمیتوانم برایت کاری کنم.”
پرندهی کوچک با خودش گفت، او راست میگوید، شاید نتواند از من مراقبت کند. من باید از درخت بلوط کمک بخواهم. پرندهی کوچک پیش درخت بلوط رفته و گفت: “درخت بلوط! پدر، مادر و دوستانم به مناطق گرمسیر رفته اند، آیا میتوانی تا آمدن فصل بهار از من مراقبت کنی؟”
درخت بلوط گفت: تا فصل بهار زمانی زیادی مانده، تا آن وقت معلوم نیست چی اتفاقهایی بیفتد. شما پرندهها همیشه دنبال چیزی برای خوردن هستید و تو هم ممکن است تمام دانهی غوزههای شاخچهها را بخوری، من تو را کمک کرده نمیتوانم.
پرندۀ بیچاره نمیدانست چی کار کند، تمام شب از سردی هوا و گرسنگی بدنش میلرزید تا اینکه روز شد. او خواست به دنبال مادر و پدرش برود؛ اما نتوانست پرواز کند، ولی امیدش را از دست نداد و پرواز کرد. یکدفعه صدایی را شنید که می گفت: “پرندهی کوچک کجا میروی؟”
پرنده گک که خیلی خسته شده بود، گفت “نمیدانم، ولی بسیار گرسنه شدم.” بعد از چند لحظه او صدا را شناخت، صدای جغد بود که حالش کمی خوب شده و سرش را از لانهاش که در تنهی درخت توت بود، کشیده و گفت: “بیا اینجا پیش من، خودم از تو مراقبت میکنم.” او ادامه داد: “عزیزم میتوانی در لانهی من زندگی کنی تا پدر، مادر تو و دوستان ما برگردند.”
پرندهی کوچک با خوشحالی پرسید: “شما به من اجازه میدهید در لانه تان زندگی کنم؟”
جغد گفت: “بلی.”
اگر پدر و مادرت از اینجا رفتهاند، غصه نخور حالا من برایت کمک میکنم. لانهی من به اندازه کافی جای دارد. حالا کمی مریض هستم اگر تو پیش من باشی، حالم خوب میشود. من مقدار زیادی خوراکه دارم. زمستان را به خیر و خوبی سپری میکنیم؛ اما باید به من وعده کنی که دیگر بدون اجازه جایی نروی. پرندهی کوچک که سختی زیادی کشیده بود و از کارش پشیمان بود، وعده کرد که هیچگاه بازیگوشی نکند و بدون اجازهی پدر و مادرش به جایی نرود.
پرندهی کوچک بعد از اینکه کمی غذا خورد، گفت: “اگر غذای ما خلاص شود چی کار کنیم؟” جغد گفت:” غصه نخور. در این نزدیکیها درخت سرو کوهی است و دانههای آن برای پرندهها غذای خوبی است همین که حالم خوب شد، میرویم و دانههای آن را به کمک هم جمعآوری کرده با خود میآوریم و ذخیره میکنیم.”
حال ببینیم سنجاب که به پرندهی کوچک کمک نکرده بود درچه حال است.
سنجاب وقتی چارمغزها را میده کرد، چون همهی آنها را تر در انبار گذاشته بود، مقدار بیشتر آنها پوسیده شده بودند. او با خود گفت: “اگر پرندهگک را کمک میکردم، شاید این اتفاق برایم نمیافتاد. آن وقت از رفتارش پشیمان شده و به دنبال پرندهگک گشت؛ اما او را پیدا نکرد.
چند روز بعد طوفان شدیدی شد. تمام برگهای درختها به زمین ریختند. تمام غوزههای درخت بلوط که به پرندهگک کوچک کمک نکرده بود، در اثر طوفان شدید به زمین ریخته و شاخههایش هم شکسته بودند. درخت بلوط با دیدن وضعیت خرابش پشیمان شد که چرا به پرندهی کوچک کمک نکرده بود و با خود گفت: “کاش از او مراقبت میکردم ومیگذاشتم که دانههای غوزههایم را بخورد، بهتر از این بود که به زمین بریزند و کسی از آنها استفاده نکند.”
اما پرندهی کوچک حالا دیگر تنها نبود و با جغد مهربان زندگی میکرد.
جغد از او پرسید: اسم تو چیست؟
پرندهی کوچک گفت: “پوپک”
سه ماه گذشت. جغد و پوپک که اکنون بزرگ شده بود، زمستان را به خوبی سپری کردند. اوایل بهار بود، درختها دوباره لباسهای سبز خود را به تن کرده بودند، همه جای جنگل زیبا شده بود. جغد و پوپک انتظار آمدن پرندهها را میکشیدند که از مناطق گرم برگردند.
یکروز صبح که آفتاب نور طلایی رنگش را در همه جای جنگل پهن کرده بود و هنوز جغد و پوپک در خواب بودند، یک لحظه سروصدای پرندهها فضای جنگل را پرکرد و پرندۀ کوچک و جغد از خواب بیدار شدند. وقتی از لانه بیرون آمدند، دیدند همهی پرندهها از سفر برگشتهاند. پرندهها از دیدن جغد و پوپک خیلی خوشحال شدند. مادر پوپک که فکر میکرد او را از دست داده، با دیدنش خیلی خوشحال شده و او را در آغوش گرفت. پوپک که به اشتباه خود پی برده بود، از مادرش معذرت خواست. مادر گفت: “خوشحال هستم از اینکه جور و سلامت هستی و به اشتباه خود پی بردی.”
بعداً نزد جغد رفت و از او به خاطر مراقبت از پوپک تشکر کرد. بعد از آن روز دیگر پرندههای جنگل جغد را بهنام جغد مهربان صدا میکردند و همه باهم به زندهگی شیرین شان در جنگل ادامه دادند.




