در یک جنگل سرسبز و زیبا حیوانات زیادی باهم زندهگی میکردند. خرسک پشمالود با دوستانش خرگوش، آهو، فیل، سنجاب، روباه و شادی در مکتب جنگل که نزدیک درخت کلان بلوط قرار داشت، مصروف درس خواندن بودند.
استاد به صنف نیامده بود که یک بار خرسک پشمالود گفت:
” دوستا! خبر دارین هفته آینده سالگره مه اس؟”
دوستانش از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند و گفتند:
” راست میگی؟”
در همین لحظه، روباه که در کنار دروازه صنف ایستاده بود گفت:
“هله که استاد آمد.”
همه خاموش شدند و در جای خود نشستند. وقتی استاد وارد صنف شد، بعد از سلام و احوال پرسی درس را آغاز کرد. بعد از دو ساعت زنگ رخصتی زده شد. خرسک پشمالود به دوستانش گفت:
” من با شما به طرف خانه نمیروم . مادرم گفته از خانه خالهام مقداری شلغم بیاورم. پدرم مریض اس و مادرم می خواهد برایش آش شلغم پخته کند.”
او از دوستانش جدا شد و به طرف خانهی خاله اش رفت.
دوستان خرسک گفتند:
” بیاید فکری کنیم که برای جشن سالگره خرسک چه تحفه ببریم.
خرگوش گفت: «من برای خرسک از باغچه خانۀ ما چند دانه زردک خوش مزه وآبدارمی برم.»
آهو گفت: «من یک دسته گل زیبا برایش از جنگل میچینم.»
شادی گفت: «من یک سبد توت زمینی از بته های کنار دریاچه می چینم و برایش می برم.»
سنجاب گفت: «ما یک سبد جلغوزه درخانه داریم. اگر مادرم اجازه بدهد، مقداری آن را برای خرسک می برم.»
روباه که تا آن زمان آرام بود گفت: «من برای او یک سبد زیتون از درخت های جنگل چیده می برم.»
فیلک گفت: «من در کناردریاچه جایی را دیدم که زنبورهای عسل درآنجا کندو دارند، پیش آنها می روم و از آنها میخواهم که برایم یک مقدار عسل بدهند؛ بخاطری که خرسک پشمالود، عسل را خیلی دوست دارد.»
یک بار آهوگک گفت: «برویم خانه که پدر و مادر ما نگران می شوند.»
در این وقت همه از همدیگر خداحافظی کردند و به خانههای شان رفتند.
خرسک فردا صبح قبل از این که به مکتب برود، از مادرش پرسید:«مادرجان! چند روز به سالگری مه باقی مانده؟» مادرگفت: «عزیزم! پنج روز دیگر تا سالگریت وقت اس.»
خرسک تا رسیدن روز جمعه لحظه شماری می کرد. صبح روز جمعه بوی خوش کیک او را از خواب بیدار کرد. خرسک از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. مادرش کیک را از داش بیرون آورد، وقتی کیک را دید بسیار خوشحال شد و صورت مادرش را بوسید و از او تشکری کرد.
آن روز، برای او روز بسیار خوبی بود. هم صنفی های مکتب و دوستانش در جشن سالگره او شرکت کرده بودند. کیک سالگرهاش که با آلوبالو و توت زمینی تزئین شده بود؛ بسیار خوشمزه به نظر می رسید. خرسک پشمالود لباس جدیدش را پوشیده بود و همه خوشحال به نظر می رسیدند. مهمانان با تحفه های خود در باغچۀ خانه شان گرد میز جمع شده بودند. دوستانش به خاطر تولد خرسک شعر می خواندند و می رقصیدند:
تولدت مبـارک
ای خرسک نازنین
روزگارت همچو عید
هیچ گاه نشـی نا امیـد
ای خرسـک نـازنیـن
با خنـدههای شیرین
سوی همگی ببین
ای خرسک نازنین
تولدت مبـارک
تولدت مبارک
بعد از این که کیک تقسیم شد، همه تولدش را به او تبریک گفتند و هدیه های زیبای شان را به او دادند. یکی از هدیهها که بیشتر از همه خرسک از دیدنش خوشحال شد، چند جلد کتاب قصه بود که استادش پاندا برای او آورده بود. وقتی آفتاب غروب کرد، همه به خانههای خود رفتند و خرسک هم از شدت خستگی به خواب عمیق رفت.
از آن روز به بعد هر روز عصر خرسک پشمالود با دوستانش کنار دریاچهی آبی می نشست و کتابهای قصه را باهم میخواندند و در موردش باهم صحبت می کردند.
یک روز استاد متوجه شد که شاگردان دیگر در خواندن متن مشکلی ندارند از آنها پرسید چی کار کردید که دیگر در خواندن درس مشکل ندارید؟
خرسک گفت: ما کاری نکردیم، فقط هرروز کتابهای را که شما برای من هدیه داه بودید، باهم میخوانیم.
استاد از شنیدن اینکه خواندن کتاب داستان بالای آنها تأثیر بسیاری خوبی گذاشته،بسیار خوش شد و به آنها گفت:
” اگر شما موافق باشید من پیشنهاد میکنم که در داخل مکتب خود یک کتابخانۀ کوچک جور کنیم تا همه شما با خواندن کتابهای مختلف، موضوعات تازه را یاد بگیرید.
همه از شنیدن این موضوع بسیار خوشحال شدند و قرار شد که هرکدام از شاگردان کتابی را با اجازۀ والدین شان به کتابخانۀ مکتب بیاورند تا همه از آن کتابها استفاده کنند و این گونه بود که مکتب آنها به کمک شاگردان، صاحب کتابخانه کوچک و زیبا شد.




