باغچه دری

سارا و گل سرخ

نویسنده: مینا زمانی

سارا دخترک شوخ و بی پروای بود. او به گل‌ها بسیار علاقه داشت. هر روزصبح از باغچه‌ی خانه‌شان چند شاخه گل را می‌چید و گل‌بته‌ها را بی‌رحمانه اذیت می‌کرد. مقداری کمی آب دریک گیلاس می‌انداخت و غنچه‌های کنده شده‌ای گل‌ها را یک‌جا به زور داخل گیلاس می‌کرد و آن‌هارا پیشروی کلکین اتاقش می‌گذاشت.

روز بعد گل‌ها را از گیلاس دور می‌انداخت و دوباره گل‌های تازه‌ی‌ دیگری به‌جای آن‌ها می‌گذاشت، این کار را هر‌ روز تکرار می‌کرد و برایش لذت‌بخش بود. تا این که همه گل‌های باغ تمام شدند و بته‌های گل خشک شدند و باغچه‌ی‌ زیبا از بین رفت.

در یکی از روزهای رخصتی تابستان، سارا با خانواده‌اش برای میله به یک دره سرسبز و زیبای‌ رفتند که مردم آنجا خانه و باغ و باغچه‌های زیبای داشتند. پدرش گفت: «امروز شما را به یکی از زیباترین باغ‌های این دره می‌برم‌؛ چون دوستانم از این‌جا خیلی تعریف کرده‌اند و گفتند این باغ را پیرمردی مراقبت می‌کند که تمام عمرش را صرف مواظبت آن کرده است.»

وقتی آن‌ها داخل باغ شدند، سارا با دیدن آن همه زیبایی، چشمانش برق می‌زد. درخت‌ها در دو طرف باغ به زیبایی خاصی کاشته شده بودند، مثل این‌که داشتند به سارا خوش آمد می‌گفتند و برای پذیرایی‌اش صف بسته بودند. گل‌ها آن‌قدر زیبا بودند که سارا فکر کرد برایش لبخند می‌زند، جوی آب روان و صافی از وسط باغ می‌گذشت، بوی خوش گل‌های باغ همه جا را با عطرش معطر کرده بود. او همراه‌ خواهر و برادرش خیلی بازی کرد و بسیار برای‌شان خوش گذشت. در وقت بازی سارا متوجه ‌یک بته گل زیبای سرخ رنگی شد که در وسط گل‌های پتونی رویده بود، به پری (خواهرش) گفت: «وقتی رفتن از باغ، من حتما این گل را می‌کنم و با خودم به خانه می‌برم.»

طرف‌های عصر بود که پدر سارا صدا کرد:

«بچه‌ها! تا هوا تاریک نشده، بیایید همراه مادر تان وسایل را جمع کنید که خانه برویم.»

سارا زود زود با مادرش وسایل را جمع کرد و دوان دوان به طرف گل سرخ رفت، با عجله دستش را دراز کرد تا گل سرخ را از بته‌اش بکند. همین که خواست گل را بکند، خار به دستش فرو رفت و دستش را زخمی کرد. سارا شروع کرد به گریه کردن، ناگهان گل سرخ شروع به حرف زدن کرد و گفت: «من نمی‌خواستم ترا زخمی کنم،‌ اما چرا می‌خواهی مرا از بته‌ام جدا کنی؟»

سارا گفت: « من گل‌ها را بسیار دوست دارم.»

صحبت میان سارا و گل ادامه پیدا کرد، گل گفت:

«اگر مرا از بته‌ام جدا کنی بعد از مدتی پژمرده و خشک می‌شوم و در آخر از بین می‌روم.»

سارا گفت: « نخیر! تو پژمرده و خشک نمیشی. من ترا در گیلاس آب می‌مانم و ازت مراقبت ونگهداری می‌کنم تا همیشه تازه و خوشبو بمانی.»

گل گفت: «مه نمیتانم بیشتر از یک یا دو روز در گیلاس آب تازه بمانم، چرا که ریشه‌های من در خاک است و به وسیله خاک، آب و نور آفتاب زنده می‌مانم و رشد می‌کنم.»

سارا با شنیدن حرف‌های گل، در فکر فرو رفت.

درهمین وقت باغبان پیر در حالی‌که بیل در سرشانه‌اش بود، کنار سارا آمد و گفت: «دخترک خوب! این‌جا چی می‌کنی؟»

سارا ماجرای گل سرخ را برای او قصه کرد.

باغبان پیرگفت: « گل سرخ راست گفته، زمانی که گل را از بته‌اش جدا کنی، پژمرده می‌شود و بوی و زیبایی خود را از دست می‌دهد. حتما شنیده‌ای که گفته اند: گل در گل‌بته نمود دارد.»

سارا داستان گل‌های باغچه‌‌ی شان را که در اثر بی احتیاطی‌اش از بین رفته بود برای کاکا باغبان تعریف کرد و از او پرسید که  چه کارکرده تا گل‌های باغش این‌قدر زیبا و خوش‌رنگ شده‌اند.

باغبان گفت: «قبل از این‌که ‌گل‌ها را بشانم، من یک قسمت خاک، ریگ نرم و کود را خوب باهم مخلوط می‌کنم و بعداً در زمین می‌اندازم  و در آن گل‌ها را  می‌شانم. گاه گاهی برگ‌های زرد و علف‌های اضافه آن‌ها را می‌چینم، درتابستان هر روز از طرف صبح یا  عصر برای آن‌ها آب می‌دهم و خیلی مواظب شان می‌باشم.»

سارا گفت: «دیگر چه کار  می‌کنید؟»

پیرمرد گفت: «بخاطری که خوب رشد کنند، سال یک یا دو بار برای شان کود کیمیایی یا کود حیوانی می‌دهم، آن‌ها را دوا پاشی می‌کنم و با آن‌ها گپ می‌زنم و نوازش‌شان می‌کنم.»

سارا گفت: «گل‌ها هم با تو گپ می زنند؟»

پیرمرد گفت: «وقتی بچه‌های شوخ آن‌ها را اذیت می‌کنند، گل‌ها به من شکایت می‌کنند. تو می‌دانی گل‌ها مثل اولادهای من هستند. من از جان دلم کوشش می کنم تا آن‌ها سرسبز و زیبا بماند.»

سارا با شنیدن حرف‌های باغبان، بخاطری‌ که با گل‌های باغچه‌اش بد رفتاری کرده بود؛ بسیار زیاد پشیمان شد.

او از گل سرخ  معذرت خواست و برایش گفت: « گل مقبول مرا ببخش؛ من اشتباه کردم. امروز از تو و باغبان مهربان بسیار حرف‌های خوب یاد گرفتم. حالا می‌دانم چگونه با گل‌ها و درخت‌ها رفتار کنم.»

او سپس با باغبان پیر خداحافظی کرد و با خانواده‌اش به طرف خانه‌شان به کابل بر‌گشتند.

فردا صبح سارا پیش پدرش رفت و گفت:« پدرجان! میشه وقتی از وظیفه رخصت شدید، برایم چند بته گل بیارید تا با هم در باغچه بشانیم.»

پدرش گفت: « نمیشه! چون ما در باغچه چندین بته گل‌های قشنگ داشتیم، اما تو با رفتار نادرست خود، آن‌ها را خشک کردی!»

سارا ماجرای دیروز را برای پدرش قصه کرد و از این‌که با گل‌های باغچه رفتار بدی داشت، اظهار پشیمانی و ندامت کرد.

پدرش که ندامت وی را دید، وعده کرد که امروز چند بته گل‌ زیبا برای سارا بیاورد.

عصر شده بود، چشمان سارا به دروازه دوخته شده بود و انتطار پدر را می‌کشید. در این هنگام دروازه تک تک شد. سارا با عجله دروازه را باز کرد.  پدر با چند بته گل‌های مرسل، گلاب و پتونی داخل حویلی شد. سارا از قبل، بیل و سطل آب را آماده کرده بود، با دیدن پدرش بسیار خوشحال شد. گل‌ها را در آغوش گرفت و به محل کِشت برد.

سارا و پدرش هردو، خوش و خندان گل‌ها را باهمدیگر غرس نمودند.

بعد از آن، سارا مثل کاکا باغبان مهربان از گل‌هایش همیشه مراقبت می‌کرد، برای‌شان آب و کود  می‌داد، گل‌ها هم روز به روز بزرگ می‌شدند و رشد می‌کردند.

هنوز چند ماه نگذشته بود که گل‌های باغچه‌ی شان مثل گل‌های باغبان مهربان؛ زیبا و قشنگ شدند و سارا به آرزویش که دوباره سرسبزشدن باغچه و زیباشدن آن بود، رسید.

Share

نوري لیکني