عزیز آسوده
مـن گلم، من گلک خوشبویم از دل باغ سخن میگویم
تحفه ام، عطر و طراوت باشد لطف و خـوش رنـــگی وفــــــر
سر برآرم به بهاران ز زمین با همه حسن و جمال و تمکین
آتشی، زرد و گالبی و کبود آبی و سرخ و سفیدم، همه عود
بانوی خوش قدم باغ منم عطر و زیب چمن و راغ منم
خار، از برگ ترم عطر آگین گلبن از بوی خوش من رنگین
هست بر شاخه و گلبن جایم گر جدا میکندم کس، وایم!
هر کسی آمد و از شاخم چید! شکوه و گریه و دردم نشنید
گله کردم که، ز شاخم َمَکنید! بر سرو سینه و جیبم مزنید
چو رود تازه گی ام از تن و جان میشود ساقه و گلبن عریان
لیک افسوس، صدایم شد گم غافل از شکوًه من شد مردم
دستی آید چو ز شاخم چیند خیر بسیار ز من کی بیند
و ای بر من که شو م خشک و خزان دور از شاخه به دستی پژمان
گل به گل بوته نمودی دارد ! کندنش حیف چه سودی دارد ؟




