باغچه دری

پل چوبی

نویسنده: مینا” زمانی”

دریکی از روزهای بهاری پدر، در باغ مشغول نهال شانی بود.

عارف و ستایش رفتن پیش‌اش و بعد از سلام عارف گفت: “پدرجان! یک سال می‌شود که من و خواهرم از مکتب رفتن ماندیم و از این بابت بسیار ناراحت استیم، چه میشه من و خواهرم را در مکتب آن طرف دریا شامل کنی؟”

پدرگفت: ” نه پسرم! شما برای رفتن به مکتب آن طرف دریا باید از سرپل عبور کنین، اما وضعیت پل بسیار خراب است. اکثر تخته‌های آن افتاده و شما نمی‌تانید از سرپل تیر شده به مکتب آن طرف دریا برید، صبر کنین خدا مهربان است که مکتب تان بخیر جور شوه.”

ستایش گفت: “پدر جان! مکتب ما دیگه جور نمی‌شه. از دهکده ما اطفال زیادی به مکتب آن طرف دریا می‌رند، من خودم امروز صبح بچۀ کاکا نبی و دختر کاکا جبار را دیدم؛ از آن‌ها پرسان کدم کجا می‌رین؟ گفتند: چند روز میشه به مکتب آن طرف دریا می‌ریم. بسیار جگرخون شدم که چرا من و برادرم از درس پس مانده‌ایم؛ از این خاطر پیش شما آمدیم.”

عارف گفت: “مادرم گپی نداره، دلش خیلی می‌خواهه که ما با سواد شویم.”

پدر گفت: “حالا شما برین گوسفند‌ها را برای چریدن ببرین، باز شب که خانه آمدم، گپ می‌زنیم.”

آن‌ها بعد از این‌که گوسفند‌ها را به چراگاه بردند، وقتی که به خانه بر می‌گشتند، سر راه به خانۀ عمه شاه گل رفتند تا او را با خود رویدار پیش پدرشان بیاورند.

عمه شاه گل زن بسیار مهربانی بود، به اطفال دهکده قرآن شریف را یاد می‌داد. او همیشه به والدین اطفال می‌گفت: “دختر‌ها و بچه‌ها باید درس بخوانن تا بتانن در زنده‌گی شان پیشرفت کنن.” بعد از اصرار زیاد آن‌ها عمه شاه گل به خانه شان رفت.

وقتی شب پدر از کار آمد. ستایش برایش چای آورد. پس از این‌که نان شب را خوردند، عمه شاه گل کنار برادرش نشسته گفت: “بیادر جان! چه میشه اولادها را اجازه بتی که به مکتب آن طرف دریا برن، حیف است یک‌سال شان ناحق تیر شوه.”

او گفت: “خواهر جان! من هم آرزو دارم اولاد‌هایم با سواد شون؛ اما می‌ترسم در اواخر بهار، وقتی آب دریا زیاد میشه، پل را که می‌دانی اوضاع خوبی نداره، یک دفعه اولادها در دریا غرق نشون باز آن وقت چی‌کنم!”

عمه شاه گل گفت:” بیادرجان! چرت نزن، خدا مهربان است که تا آن وقت پل یک قسم به کمک اهالی دهکده جور شوه.”

پدر هم با اصرار عمه شاه گل قبول کرد که فردا آن‌ها را در مکتب آن طرف دریا شامل کند. عارف و ستایش با شنیدن گپ‌های پدر خوشحال شدند، روی عمه شاه گل را بوسیده، رفتن تا بخوابند.

فردا صبح بچه‌ها همراه پدر به مکتب آن طرف دریا رفته شامل شدند. آن روز عارف و ستایش بسیار خوشحال بودند که دوباره می‌توانند به مکتب بروند و درس بخوانند.

آن‌ها در خانه شان چند تا مرغ، خروس، مرغابی، گاو و گوسفند داشتند. روز جمعه که می‌شد مردم از شهر برای تفریح و میله به کنار دریا می‌آمدند. مادر چند دانه تخم مرغ را جوش می‌داد، در خمره ماست مایه می‌کرد و بولانی می‌پخت. بعداً آن‌ها را به دست عارف می‌داد تا بفروشد و با پول آن برای خود و خواهرش کتابچه، قلم، پنسل رنگه و چیزهای ضروری خانه را بخرد.

ستایش همیشه هنگام عبور از پل چوبی می‌ترسید. چشمان خود را بسته می‌کرد و دست برادر را محکم در دستش می‌گرفت، اما عارف چون گاه وبی‌گاه از آن‌جا رفت و آمد می‌کرد، برایش عبور از پل عادی شده بود.

بهار تمام شد و تابستان فرا رسید. آب دریا به اندازه‌یی طغیان کرد که وقتی از سر پل پایت را دراز می‌کردی، با آب تماس می‌کرد تا این‌که مکتب‌ها رخصت شد. در یکی از جمعه‌ها ستایش به برادرش گفت: “لالا جان! میگن در بالای تپه ده میدانی اسپک‌های چوبی را آوردن که کودکان در آن چرخ می‌خورن، من را آن‌جا ببر تا در اسپک‌های چوبی چرخ بخورم.”

عارف گفت: “درست است خواهر جان فردا جمعه است با‌هم می‌رویم.”

روز بعدآن‌ها به طرف پل رفتند. پل در اثر بارنده‌گی اخیر لرزش آن بیشتر شده بود. وقتی آن‌ها پای شان را سر پل گذاشتند، پل شروع به لرزیدن کرد. هر لحظه لرزش آن بیشتر بیشتر می‌شد. آن‌ها بسیار به ترس ولرز از پل تیر شدند.

وقتی پیش اسپک‌های چوبی رسیدند، ستایش دریک اسپک‌چوبی که رنگ سفید و سرخ داشت و خیلی قشنگ بود، سوار شد. صاحب آن‌ اسپک‌ها را چرخ داد و چرخ داد. کودکان خوشحال خندان چرخ می‌خوردند و شادی می‌کردند. ستایش چون اولین بارش بود که بر اسپک چوبی سوار شده بود، خیلی خوشحال بود.

صاحب اسپک‌های چوبی پول فلزی را به عنوان جایزه به زمین انداخته گفت: “کودکان خوب! هرکس بتانه پول را پیدا کنه، می‌تانه یک بار دیگر چرخ بخوره.”

ستایش توانست پول فلزی را پیدا کند و یک بار دیگر در اسپک‌ها سوار شود. او آن روز تا نزدیک‌های غروب آفتاب با اطفال بازی کرد.

خورشید در حال غروب بود. ستایش به عارف گفت : “لالاجان! غروب خورشید را ببین چه‌قدر قشنگ است، از سرتپه بسیار خوب معلوم میشه.”

عارف به غروب نگاه کرد. خورشید با آن نور نارنجی‌رنگ که به روی آب دریا انعکاس داده بود، منظره شگفت‌انگیزی را به نمایش گذاشته بود. او مدت زیادی به تماشای غروب خورشید نشست و بعد از جایش برخاست و همراه ستایش به طرف روستا حرکت کردند.

سال آینده مکتب روستا به کمک اهالی دوباره اعمار گردید و بچه‌ها با علاقه فروان به درس‌های شان ادامه دادند.

با اعمار مکتب عارف و ستایش امیدوار شدن که پل هم به همین زودی‌ها به کمک اهالی منطقه جور خواهد شد.

Share

نوري لیکني