باغچه دری

ګنجشکک که از پرواز کردن میترسید

آرزو کابلي

یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربان هیچ کس نبود. یک گنجشکک بود که از پرواز کردن می ترسید .

از اینکه نمی توانست بادوستانش درآسمان پروازکند بسیارناراحت بود .گنجشکک قصه ما که تنهاشده بود روی دیوار تنها نشسته بود که ناگهان پشک میو میو کنان به طرفش آمد. گنجشکک که پشک راندیده بود به آوازخواندن خود ادامه میداد و از نورخورشید وبرگ های درختان لذت می برد و باجیک جیک خداوند را حمدوستایش می کرد .

وقتی چشمش به پشک افتاد ناگهان شروع به پروازکردن کرد .گنجشکک که ترس از پرواز کردن داشت دیگر ترس دروجودش دیده نمی شد.

درآسمان بی کران اوج می گرفت وخوشحال بود که دیگر ازپریدن نمی ترسید.

وبا آواز خواندن از پشک که باعث پرواز کردن اوشده بود تشکری می کرد.

به همین دلیل وقتی ازآسمان به طرف زمین آمد به طرف همان دیواری که نشسته بود رفت پشک که بسیارناراحت وخشمگین بود .ازاینکه غذای آن روزخود را ازدست داده به فکرفرو رفته بود که چه اشتباه از او سرزد که باعث پریدن گنجشکک شد .

با خود می گفت که دیگرنباید اشتباه خود را تکرار وشکارخویش راازدست بدهم.

در همین وقت بود که گنجشکک رسید روی سرپشک قصه ما نشست .

پشک که تعجب کرده بود که چرا گنجشک روی سرش نشسته است به بالا نگاه کرد.

گنجشکک ازسرپشک پایین آمد روبه روی پشک نشست و تمامی قصه را برایش ګقت.

تا چند دقیقه بعد پشک هم خوش بود و فکر نمیکرد که اشتباه کرده است.

Share

نوري لیکني