باغچه دری

افسانه های جهانی

مترجم:نگین رها

دختر دهقان و شیر

یک زمانی یک دختر دهقان بود که در یک مزرعه زندگی میکرد.او هر روز متوجه گاو ها میبود.او شیر آنها را میدوشید و از شیر شان مسکه و پنیر میساخت.یک روز صبح پدرش برایش گفت: تو یک دختر بسیار خوب هستی.بسیار زیاد کار میکنی.تو میتوانی یک مقدار از این شیر را امروز بگیری. به شهر ببری ودر مارکیت بفروشی، از پول آن برای خودت چیز های زیبا بخری.

دختر دهقان مقداری شیر گرفت و به سوی شهر حرکت کرد.در راه با خود فکر میکرد که این شیر بسیار زیاد خوب است من میتوانم این را به یک قیمت خوب بفروشم و از پول آن برای خود چند دانه تخم مرغ بخرم.آن تخم های مرغ را به خانه میاورم و بعد از من صاحب مرغ خواهم شد.مرغ ها بسیار زود بزرگ میشوند.در یک چند ماه کم من بسیار زیاد تخم مرغ خواهم داشت و بسیار زیاد مرغ ها.بعد من میتوانم مرغ ها را بفروشم و پول های خود را جمع کنم.در یک چند ماه دیگر من پول کافی خواهم داشت تا یک لباس جدید بخرم.

دختر دهقان نزدیک شهر شده بود و شهر را دیده میتوانست.شهر بسیار دور نبود.او با خود میگفت: من یک لباس بسیار زیبا میخرم.پیراهنم آبی طلایی خواهد بود، پیراهنم زیباترین پیراهن شهر خواهد بود. تمام پسران زیبا شهر به من نگاه خواهند کرد.اما من با هیچ کدام از پسران جوان شهر حرف نمی زنم.من منتظر یک مرد پول دار یا یک شاهزاده میباشم. بلی یک شاهزاده او من را خواهد دید و عاشق من خواهد شد و من با شاهزاده عروسی خواهم کرد.

دختر دهقان بسیار زیاد خوشحال بود.چشم هایش را بسته کرد و به شاهزاده فکر میکرد.اما او یک سنگ بسیار زیاد کلان را که در راه بود ندید. پای دختر دهقان به سنگ برخورد کرد و دختر به زمین افتاد. تمام شیر به روی زمین ریخت.این افتادن پایان تمام تخم ها،مرغ ها،پیراهن و شاهزاده بود.

Share

نوري لیکني