مینا ” زمانی”
نرمک و درس اول کار بعد بازیروزی روزگاری، در یک جنگل سرسبز و آرام، خرگوش خوردترک به نام نرمک زندگی میکرد.
نرمک خیلی بازیگوش بود، اما یک مشکل داشت: همیشه کارهایش را نیمهکاره رها میکرد.یک روز مادرش گفت: “نرمک جان، لطفاً زردکهای باغچه را جمع کن تا غذا شب را درست کنیم.
“نرمک گفت: “درست است مادر!” همین حالا زردکها را جمع میکنم.”اما در راه یک پروانهٔ رنگارنگ را دید و دنبال آن دوید. کمی بعد صدای بازی سنجابها را شنید و با آنها مشغول بازی شد. بعد هم کنار رودخانه نشست و سنگهای درخشان را تماشا کرد. آنقدر سرگرم شد که زردکها را کاملاً فراموش کرد.
کمکم آسمان تاریک شد و باد سردی در جنگل وزید. نرمک خوشحال و خندان به خانه برگشت، اما وقتی وارد خانه شد، دید مادر و پدرش نگران کنار هم نشستهاند.
مادر آهی کشید و گفت: “نرمک جان، زردکها را آوردی؟”
ناگهان قلب نرمک فرو ریخت. یادش آمد که قول داده بود زردکها را جمع کند.او آرام گفت: “نه… فراموش کردم.”پدر خرگوش نگاهی به سبد غذا انداخت و گفت: “قرار بود با همان زردکها برای امشب غذا درست کنیم. حالا غذای کمی برای خانواده مانده و برای همه کافی نیست.”آن شب خانواده فقط توانستند سهم کوچکی از غذای باقیمانده را بخورند.
خواهر کوچکتر نرمک هنوز گرسنه بود و با ناراحتی گفت: “کاش زردکها را آورده بودیم…”
نرمک به بشقاب کوچک خود نگاه کرد. برای اولین بار فهمید که فراموش کردن یک مسئولیت فقط روی خودش اثر نمیگذارد؛ ممکن است دیگران را هم ناراحت کند.اشک در چشمانش جمع شد و گفت: “متأسفم! اگر اول کارم را انجام داده بودم، همه میتوانستیم غذای خوبی بخوریم.”مادر او را در آغوش گرفت و گفت: “اشتباه کردن مهم نیست، مهم این است که از اشتباهت درس بگیری.”
صبح روز بعد، نرمک خیلی زود از خواب بیدار شد. این بار مستقیم به باغچه رفت. در راه دوباره همان پروانه را دید، اما لبخند زد و گفت: “اول کار، بعد بازی!”او همهٔ زردکها را جمع کرد و با خوشحالی به خانه آورد.
آن شب خانواده غذای خوشمزهای خوردند و نرمک از اینکه به قولش عمل کرده بود، احساس غرور و شادی میکرد.از آن روز به بعد، مهمترین قانون نرمک این بود:”اول کار، بعد بازی!



