باغچه دری

کلاه‌سرخک

روزی بود و روزگاری، یک دخترک مهربان و خوش‌اخلاق زندگی می‌کرد. مادرکلانش برایش یک کلاه سرخ زیبا هدیه داده بود و چون همیشه آن را به سر می‌گذاشت، همه او را «کلاه‌سرخک» صدا می‌کردند.

یک روز مادرش گفت:

«کلاه‌سرخک جان! این سبد خوراکی را برای مادرکلانت ببر. او مریض است و خوشحال می‌شود که تو را ببیند. اما در راه با آدم‌های ناشناس گپ نزن و از راه اصلی دور نشو.»

کلاه‌سرخک سبد را برداشت و به طرف خانهٔ مادربزرگ که در آن سوی جنگل بود، روان شد. در میان راه، گرگی مکار او را دید و پرسید:

«دخترک، کجا می‌روی؟»

کلاه‌سرخک که از نیرنگ گرگ خبر نداشت، گفت:

«به دیدن مادرکلانم می‌روم. او مریض است و برایش خوراکی می‌برم.»

گرگ با خود گفت: «امروز هم دخترک و هم مادربزرگش نصیب من می‌شوند!» سپس از راه کوتاه‌تر به سوی خانهٔ مادرکلانش دوید.

گرگ زودتر به خانه رسید، مادربزرگ را در اتاقی پنهان کرد و لباس‌های او را پوشید. بعد در بستر خوابید و منتظر آمدن کلاه‌سرخک شد.

چندی دقیقه بعد، کلاه‌سرخک به خانه رسید. وقتی داخل اتاق شد، از دیدن مادرکلانش تعجب کرد و گفت:

«مادرکلان جان! چرا گوش‌هایت این‌قدر کلان است؟»

گرگ جواب داد:

«برای این‌که بهتر صدایت را بشنوم.»

کلاه‌سرخک پرسید:

«چرا چشم‌هایت این‌قدر کلان است؟»

گرگ گفت:

«برای این‌که بهتر تو را ببینم.»

دخترک باز پرسید:

«چرا دندان‌هایت این‌قدر کلان و تیز است؟»

گرگ ناگهان فریاد زد:

«برای این‌که بهتر تو را بخورم!»

در همان وقت، یک جنگل‌بان که از آنجا می‌گذشت، صدای کلاه‌سرخک را شنید. او فوراً داخل خانه شد و گرگ را فراری داد. سپس مادرکلانش را پیدا کرد و هر دو را نجات داد.

کلاه‌سرخک از آن روز فهمید که باید به نصیحت‌های مادرش گوش بدهد و با آدم‌های ناشناس با احتیاط رفتار کند.

و آن‌ها سال‌های زیاد با خوشی و آرامی زندگی کردند.

Share